|
شاید بعضی از شما فکر کنید اسم وبلاگ چه ربطی به مطالب داره من اسم وبلاگ نقاب مرگ گذاشتم تا از تازیخ یاد بگیریم که کسانی نامشان جاوید است که این نقاب رو نزدند و زندگی رو گسترش دادند و هدیه کردند پس بیایید نقاب مرگ نزنیم و زندگی بیافرینیم البته این را هم باید به تمام کسانی که الان دارند مرگ را برای دیگران به ارمغان می اورند را هم یاد دهیم که در کشورمان هم کم نیستند
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
و ساعت 2:42
|+|
به نظر شما من توی این وبلاگ چی نوشتم خلاف جمهوری اسلامی که فیلتر شده خداییش چی نوشتم به جز اینکه فقط در مورد تاریخ کشورم نوشته ام واقعا برای کسانی که وبلاگم رو فیلتر کردن متاسفم ای کاش دلیلشم بهم می گفتن
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ شنبه ششم بهمن 1386
و ساعت 18:52
|+|
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ جمعه بیست و پنجم آبان 1386
و ساعت 1:8
|+|
تشکل بی خدايان از چه جهت؟ ١ - بی خدايی يک جهان بينی نيست بلکه فقط چند تا از جهان بينی های بخصوص غير حقيقی را رد ميکند. او تنها يکتصور اشتباه مشخص را در نظر نمی گيرد بدون اينکه می بايستی از اين جهت اهداف مشخص و يا تصورات مثبتی را عدم ) « آخلورانتر وپيسم » عدم اعتقاد به زنان جادوگر) و يا ) « آلاميسم » بدنبال داشته باشد، درست همانطور که مکتباعتقاد به وجود آدم های مريخ ) داشته باشد. از آنجايی که دو عدم اعتقاد ذکر شده در بالا که اصولا شامل خيلی هایديگر نيز ميشود، بطور خيلی زياد گسترش پيدا کرده و حتی بدون آلترناتيو هم هستند، مفاهيمی برای تعريف آنها وجود ندارد و هيچکس هم اين فقدان را حس نميکند . مکتب بی خدايی هم همين سر نوشت را پيدا می کرد، اگر اعتقاد به وجودنيروهای ماوراء الطبيعه به اين شکل وسيع گسترش پيدا نکرده بود . روی اين اصل برای بی خدايان بنابر سرشتموضوع وجود يک تشکيلات خاص غير ضروری است . در مق ابل آن تشکيلات خاصی برای پرورش يک جهان بينیهميشه لازم می باشد، همانطور که در جهان بينی هايی که تا حدی مقرون به عقل و تکامل ياف ته باشد (برای مثال: بدونتشکيلات عدم علم ).٢ - فقدان يک خدا و يا تصورات شبيه آن در تفکر يک انسان از دنيای بيرون مورد تهديد می باشد . قسمت اعظم بشريتتحت فرمانروايی و يا تاثير شديد تشکيلاتی هستند که قصد دارند که انسان را به قبول اين تصور وادار کنند . با توجه بهاينکه باور به خدا، در صورت حد اقل دقت و وحدت ميان افراد نه ميتواند ايجاد بشود و نه پايدار بماند، هميشه دخالت و اعمال فشار و زور از بيرون ضروری است . از اين رو تمام اديان بدون استثنا با نيرنگ و اعمال زور و يا هر دو عملمی کنند و هيچوقت از سؤاستفاده در موارد ضعف انسان ها (منجمله بيماری، کودکی و محروميت های اجتماعی)صرف نظر نمی کنند . آنها احساس ميکنند و می دانند که بدون استفاده از اين روش ها نمی توانند وجود داشته باشند .٣ - از آنجايی که اعتقاد به وجود خدا اشتباه هست ، لذا همواره تحت خطر است . اين اعتقاد می بايستی با يک هزينهسنگينی در مقابل استنباط ها و تفکراتی که می خواهند آن را از ميان بردارند، محافظت ب شود . وسيله اصلی ايی که با آناعتقاد به وجود می آيد و محافظت می شود به شکل فشار اجتماعی پيوسته عمل می کند مثل آنچه که در نماي شنامه بطور واضح ترسيم شده است و از اين رو سيستمی که بر اساس توهمات واهی بنا شده، بعلت عدم « کرگدنها » يونسکوانسجام شبکه تاييدات القايی متقابل و جنون آميزش دائما تحت خطر اساسی قرار دارد . به عبارتی ديگر هر انسان غير« لباسهای نو قيصر » مذهبی هميشه از ديد يک انسان مذهبی بالقوه همان تاثير کودک در قصه هانس کريستيان آندرسنرا دارد و البته نفس وجود انسان غير مذهبی اين تاثير را ميگذارد . به همين دليل تمام تشکل های مذهبی سعی می کنند،اگر بتوانند فرد فرد بی خدايان را از بين ببرند . بدون ترديد بهترين وسيله در اين مورد حتی نابودی فيزيکی بی خدايانمی باشد . از اين رو تشکل های مذهبی هر گز از اين وسيله صرف نظر نمی کنند . اگر در اين مورد اين امکان را ند اشتهباشند، می کوشند خطر ناشی از وجود انسان های غير مذهبی را کمتر کنند؛ بالخصوص از طريق مانع شدن ابراز عقيده اش و يا ا ينکه با فشاری که بر روی موقعيتاجتماعی اش وارد می کنند . تا زمانی که آدم های مذهبی وجود داشته باشند،تمام بی خدايان در معرض خطر قرار دارد . از آنجايی که تنها نفس وجود غير مذهبی ها، مذهبی ها را تحت خطر قرارميدهند، مذهبی ها هم به نوبه خودشان غير مذهبی ها را تهديد می کنند که البته اين تحديدها نه به خاطر وجود شان بلکهبه جهت حالت تهاجمی اجتناب ناپذيرشان می باشد . زيرا که مذهبی ها بايستی خودشان را وا دار به قبول اعتقادشان کنندبچه ها ای مطلب ادامه داره ولی نمیدونم چرا ادامه مطلب را در اینجا نمایش نمیده این مطلب ۴ صفحه است که اینجا یکی را نوشتم
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه نهم مهر 1386
و ساعت 2:30
|+|
آموزش پرورش در دوره ی هخامنشیان از آموزش و پرورش كودكان در عصر هخامنشي نكات اندكي دانسته است. در دو سند ايلامي به دست آمده از تخت جمشيد، پيشنويسي شده در بيست و سومين سال پادشاهي داريوش يكم (499 پ.م.)، از «پسراني پارسي [كه] رونويسي كنندهي متوناند» ياد شده است؛ متنهاي مورد بحث، گزارشهاي ثبت شدهي تحويل گندم به 29 نفر و تحويل شراب به 16 نفر هستند. ممكن است كه اين پسران، خط ميخي پارسي را، كه احتمالاً تنها براي چند دبير دانسته بود، فرا ميگرفتند؛ چرا كه اين خط بيشتر براي نگارش سنگنبشتههاي حاكي از پيروزي و توفيق شاهانه مورد استفاده بود. حتا بزرگان و كارمندان بلندپايهي پارسي، نانويسا بودند، و بدين سبب از دبيران بيگانه (به ويژه نويسنده به زبان آرامي) در بايگاني دولتي استفاده ميشد.
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه دوم مهر 1386
و ساعت 14:29
|+|
پو شاك مردان پارسي بطور كلي لباس پارسيان عبارت بود از يك بالا پوش شبيه شنل يك دامن پرچين كه بالا پوش و دامن در محل كمر داراي يك كمربند چرمي بوده است. بالا پوش: بالا پوش پوششي مانند شنل است در بعضي ها جلوي آن باز و بعضي بسته است.بالاپوش جلو بسته كه از سرپوشيده مي شده داراي يقه ايست كه از نقطه چال گردن دور گردن قرار ميگرد.
دامن پار سيان بر دو نوع است: نوع اول يك راسته چين و دومي داراي دوراسته چين.
1- دامنيك راسته چين در جلوي دامن داراي چينهائي است كه از دو طرف چپ و راست به صورت منحني هائي افتاده و به پشت دامن مي رود. درو سر اين چينهاي جلو به پهلوهاي دامن دوخته شده است.دامن در كمر داراي حاشيه ياليف كمر مي باشد.
2-دامن دو راسته چين از پهلوها وپشت ماننددامن يك راسته چين است ولي در جلو بجاي يك راسته چين داراي دو راسته چين است كه از يكديگر بوسيله يك پارچه يا چين- هاي افقي به بلندي دامن فاصله دارند. پارسيان لباس خودرا ازپارچه هاي نقش ونگاردار با رنگهاي گيرا وپرشكوه تهيه مي- كرده اند. كلاه پارسيان:
كلاه پارسي از جنس نَمد بوده است.(مگر كلاه هاي جنگي كه از آهن و مُفرُغ ساخته مي شده است) كفش پارسي:
يك نوع كفشي است كه از لحاظ شكل خيلي ساده مي باشد و چون جوراب به پا كشيده مي شود و به نظر مي رسد كه براي دوخته شدن درز را از راه پشت پاشنه و رويه كفش مي دادند. دور دهانه كفش پادشاهان هخامنشي و ماد زركوب بوده است. نوع ديگر كفش در زير خود تخت اضافه نداشته و پاشنه از بيرون ندارد و مانند كفش مادي (نوع اول) پاشنه آن از داخل كار گذاشته شده است زبانه بلندي در جلو در زير محل بند كفش دارد كه بوسيله سه بند و گل چرمي كه از سوراخهاي مقابل خود رد مي شوند روبه كفش بر روي هم جمع مي شود كفشها اغلب برنگهاي زرد حنائي و ار غواني تهيه مي شده است. پو شاك زنان پارسي
كفشهايشان نيز همان است كه مردان پارسي به پا مي كردند. در چند مورد لباس زنان بومي عبارت بود از پوششي ساده بلند يا داراي راسته چين و آستين گوتاه كه در پائين دامن از زانو به پائين شرابه هائي تا مچ مي رسيده برتن ميكرده اند. نوع ديگر پوشش چادري بوده مستطيل كه بر سر مي افكندند در زير آن يك پيراهن دامن بلند در زير اين پيراهن پيراهني بلندتر كه تا مچ مي رسيده بر تن مي كردنده اند. نوع1-پوشش ساده راسته چين دار و آستين كوتاه ، دامن از زانو به پائين شرابه هايي تا مچ پا آويزان است. نوع2-چادر مستطيلي كه بر سر مي اداخته اند ودر زير آن يك پيراهن دامن بلند و در زير اين پيراهن يك پيراهن ديگر بلندتر كه تا مچ پا مي رسيد بر تن مي كردند. پو شاك جنگي پارسي
پوشاك جنگي پارسيان و پو شاك جنگي هخامنشيان بدين شكل بوده و از سلاح هائي شامل( تير ، سپر ، شمشير ، قمه ، زره ، جوشن و كلاه خود با پر) استفاده مي كرده اند.
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
و ساعت 15:48
|+|
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
و ساعت 2:0
|+|
٢٠ آذرماه سالروز تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر (سال ١٩٤٨ ميلادي ) و به همين مناسبت،روز جهاني حقوق بشر است . سالروز تصويب اعلاميه اي آه ماده بيست وهفتم آن به اين شرحاست :" هر کس حق دارد آزادانه در زندگي فرهنگي اجتماعي شرآت آند، از فنون و هنرها متمتعگردد و از پيشرفت علمي و فوايد آن سهيم باشد . هر کس حق دارد از حمايت منابع معنوي ومادي آثار علمي، فرهنگي يا هنري خود برخوردار شود . "مشهورترين بخش منشور کوروش هخامنشی منم آوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه ي جهان . پسر کمبوجيه، شاه بزرگ ... نوه ي آورش، شاه بزرگ ... نبيره ي چيش پيش، شاه بزرگ... . آنگاه آه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه ي مردم گام هاي مرا با شادماني پذيرفتند . دربارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم، مردوك خداي بزرگ دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من آرد ... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد . نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمينوارد آيد .وضع داخلي بابل و جايگاه هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح آوشيدم . منبرده برداري را برانداختم، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم .فرمان دادم آه همه ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند . فرمان دادم آههيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند .مردوك خداي بزرگ از آردار من خشنود شد و برآت و مهرباني اش را ارزاني داشت . ما همگيشادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم ...من همه ي شهرهايي را آه ويران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاههايي را آه بستهشده بود، بگشايند . همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم.همه ي مردماني را آه پراآنده و آواره شده بودند، به جايگاه هاي خود برگرد اندم و خانه هاي ويران آنان را آباد آردم .همچنين پيكره خدايان سومر و اآد را آه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگراندم، باشد آه دل ها شاد گردد .بشود آه خداياني آه آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستين شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند ...من براي همه ي مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا آردم .متن کامل منشور کوروش هخامنشي ... . ١٢ . ... همه جهان.٣ . ... .مرد ناشايستي (بنام نبونيد) به فرمانروايي آشورش رسيده بود.٤ . ... .او آيين هاي آهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي به جاي آن گذاشت.و ديگر شهرها Ur براي شهر اور Esagila ٥. معبدي به تقليد از نيايشگاه ازگيلاساخت .٦ . او آار ناشايست قرباني آردن را رواج داد آه پيش از آن ن بود... هر روز آارهاييناپسند مي آرد، خشونت و بدآرداري .٧ . او آارهاي ... روزمره را دشوار ساخت، او با مقررات نامناسب در زندگي مردمMarduk دخالت مي آرد، اندوه و غم را در شهرها پراآند . او از پرستش مردوكخداي بزرگ روي برگرداند .٨ . او مردم را به سختي معاش دچار آرد، هر روز به شيوه اي ساآنان شهر را آزارمي داد، او با آارهاي خشن خود مردم را نابود مي آرد ... همه مردم را.خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر Enlil ٩. از ناله و دادخواهي مردم، انليلايزدان آن سرزمين را ترك آرده بودند (منظور آباداني و فراواني و آرامش).١٠ . مردم ا ز خداي بزرگ مي خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين آه زندگي وآاشانه اشان رو به ويراني مي رفت، توجه آند . مردوك خداي بزرگ اراده آرد تاايزدان به بابل بازگردند .مانند مردگان شده بودند . مردوك به Akad و اآد Sumer ١١ . ساآنان سرزمين سومرسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد .١٢ . مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه آشورها به جست وجو پرداخت،به جست وجوي شاهي خوب آه او را ياري دهد . آنگاه او نام آورش پادشاه آنشانرا برخواند، از او به نام پادشاه جهان ياد آرد . Anshanو همه مردمان ماد را به فرمانبرداري آورش درآورد . Guti ١٣ . او تمام سرزمين گوتيآورش با هر سياه سر (منظور همه انسان ها) دادگرانه رفتار آرد.١٤ . آورش با راستي و عدالت آشور را اداره مي آرد . مردوك خداي بزرگ با شادي ازآردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود .١٥ . بنابر اين او آورش را بر انگيخت تا راه با بل را در پيش گيرد، در حالي آه خودشهمچون ياوري راستين دوشادوش او گام بر مي داشت .١٦ . لشكر پرشمار او آه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگافزارها در آنار او ره مي سپردند .١٧ . مردوك مقدر آرد تا آورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود . او بابلرا از هر بلايي ايمن داشت . او نبونيدشاه را به دست آورش سپرد.١٨ . مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اآد و همه فرمانروايان محلي فرمان آورش راپذيرفتند . از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره هاي درخشان او را بوسيدند.١٩ . مردم سروري را شادباشگفتند آه به ياري او از چ نگال مرگ و غم رهايي يافتند وبه زندگي بازگشتند . همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.٢٠ . منم آورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اآد، شاهچهارگوشه جهان .٢١ . پسر آمبوجيه، شاه بزرگ، شاه آنشان، نوه آورش، شاه بزرگ، شاه آنشان، نبيرهچيش پيش، شاه بزرگ، شاه آنشان .Nabu خدا) و نبو Bel) ٢٢ . از دودماني آه هميشه شاه بوده اند و فرمانروايي اش را بلگرامي مي دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند .آنگاه آه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛ ٢٣ . همه مردم گام هاي مرا با شادماني پذيرفتند . در بارگ اه پادشاهان بابل بر تختشهرياري نشستم . مردوك دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من آرد ، زيرا من او راارجمند و گرامي داشتم .٢٤ . ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد . نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر واين سرزمين وارد آيد .٢٥ . وضع داخلي بابل و جايگاه هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح آوشيدم .نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگي آشيده بود، آاري آه در خور شان آنان نبود .٢٦ . من برده داري را برانداختم، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم . فرمان دادم آه همهمردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان داد م آه هيچ آس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند، مردوك از آردار نيك من خشنود شد .٢٧ . او بر من، آورش، آه ستايشگر او هستم و بر آمبوجيه پسر من و همچنين بر همهسپاهيان من ، ٢٨ . برآت و مهرباني اش را ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقامبلندش را ستوديم . به فرمان مردوك همه شاهان براورنگ پادشاهي نشسته اند.٢٩ . همه پادشاهان سرزمين ها ي جهان، از درياي بالا تا درياي پايين (درياي مديترانه تا، Amuri خليج فارس )، همه مردم سرزمين هاي دور دست، همه پادشاهان آموريهمه چادرنشينان .٣٠ . مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.متورنو ، Zamban زمبان ،Eshnuna اشنونا ،Agadeh ٣١ . من شهرهاي آگادهسرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آن سوي دجله آه ويران ، Der دير ، Meturnuشده بود را از نو ساختم .٣٢ . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را آه بسته شده بود، بگشايند . همه خدايان ايننيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را آه پراآنده و آواره شدهبودند به جايگاه هاي خود برگرداندم، خانه هاي ويران آنان را آباد آردم .٣٣ . همچنين پيكره خدايان سومر و اآد راآه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابلآورده بود، به خشنودي مردوك به شادي و خرمي، ٣٤ . به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم، باشد آه دل ها شاد گردد . بشود آه خداياني آهآنان را به جايگاه هاي مقدس نخستين شان بازگرداندم، ٣٥ . هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند . بشود آه سخنانپربرآت و نيكخواهانه برايم بيابند، بشود آه آنا ن به خداي من مردوك بگويند :آورش شاه، پادشاهي است آه تو را گرامي مي دارد و پسرش آمبوجيه .٣٦ . بي گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل پادشاه را گرامي داشتند و من برايهمه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا آردم .. ... . ٣٧٣٨ . ... .باروي بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...٣٩ . ... .ديوار آجري خندق شهر را،٤٠ . آه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند ،٤١ . ... به سرانجام رسانيدم.٤٢ . دروازه هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب سدر و روآشي از مفرغ.... ... . ٤٣. ... . ٤٤٤٥ . ... .براي هميشه.
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
و ساعت 2:11
|+|
گذری بر فلسفه نام ماههای ایران زمین
فروردین فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.
اردیبهشت اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.
خرداد خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.
تیر تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.
امرداد امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء: اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از : نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.
شهریور شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.
مهر در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد. آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.
آبان در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.
آذر در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.
دی در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.
بهمن در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.
اسفند دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می باشد.
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
و ساعت 15:33
|+|
«اهورامزدا» يافتنِ قدمتِ نامِ اهورامزدا بسيار دشوار است. امروزه با آگاهيهاي موجود مسلم است كه آرياييان و ايرانيانِ آريايي، قبل از زرتشت با نامِ اهورامزدا آشنا بودهاند، يعني به هنگامِ حضور و ظهورِ زرتشت، نامِ اهورا، نامي آشنا بوده او دستِ كم يكي از خدايانِ بزرگِ ايرانيانِ باستان است كه با ظهورِ زرتشت به مقامِ يكتايي ميرسد. اين نام، مركب از واژهي هندوايراني اَهورَه، اَسورَه = سَروَر و واژه اوستاييِ مَزدا = دانا به معني سرورِدانا است. اين كلمه در متنهاي پهلوي به اُهرمَزد و هُرمُزد و در فارسي اورمَزد، هُرمزد و هُرمُز مبدل شده است. تا قبل از زمانِ هخامنشيان نميتوان در موردِ يزدانشناسي و باورهاي دينيِ ايرانيان جز در اساطير باستاني ايران و هندِ باستان آگاهي يافت. همزادهاي اساطيري [كهن] بيشماري كه از دورانِ مشتركِ هندوايراني در ادبِ وِدايي و ميراثِ فرهنگيِ هند و داستانهاي پيشدادي، كياني و ميراثِ فرهنگي ايرانِ باستان برجا ماندهاند، از جايگاهِ ويژهاي برخوردارند. اين هر دو قوم در دورهي هندوايراني به اَسوره (اَهورَه) و دَئِوَ (ديو)هاي بيشماري معتقد بودهاند. اهورامزداي زرتشت را در سرودهايش «گاتها»كه در واقع اصلِ اوستا است، بهتر ميتوان شناخت. اَهورامزداي زرتشت، داناترين سرور و بالاترين و برترين گوهري است كه شايستهي نيايش است. اين گزينش در شرايط و زماني انجام گرفته كه پيرامونِ زرتشت را ايزادانِ هندوايراني بيشماري فراگرفته و در باورِ مردمان بودهاند. پس زرتشت با هوشياري و تدبير، اهورامزدا را بزرگترين خوانده است و اين به مفهومِ آن است كه او بزرگترين خدايي است كه وجود دارد و در تصور ميگنجد. با اين تدبير، بيآنكه ايزدانِ موجود را انكار كند، در مراحلِ بعدي آنها را به شكلِ فرشتگانِ اهورامزدا انگاشته كه به صورتِ صفاتِ اهورامزدا عمل ميكنند. با اين سليقه و تدبير، ايزدانِ باستاني به فرشتگاني مستقل كه از اهورامزدا بيرون جوشيدهاند، بدل شده و هر يك به صورتِمنظري از اهورا عمل ميكنند. به عبارت ديگر، اَمشاسپندان، اعضاي يك پيكراند كه در آفرينش، زيك گوهرند.» در سراسرِ گاتها، اهورامزدا براي زرتشت، تنها خداي توانا و آفرينندهي دانا است. در بالاترين نقطهي آسمان قرار دارد. زاده نشده و كسي به او نميماند. وَراي او و بدونِ او، هيچ چيز وجود ندارد. او برترين هستي است و هستيِ همه از اوست. او برترين است. نه برتر از خود دارد و نه همپايه. نه كسي منكرِ برتري او و نه مدعي جايگاه اوست. در سنگنبشتههاي هخامنشيان نيز اهورامزدا همان خداي يكتايي است كه راستي را دوست دارد و از دروغ بيزار است. از تاكيدهاي فراوان در گاتها و سنگنبشتهها به پرهيز از دروغ، ميتوان نتيجه گرفت كه تضادِ راستي و دروغ، در هر دو به يك اندازه متبلور است و بينشِ نبرد با دروغ و تكيه بر راستي، آبشخوري واحد دارد. در حقيقت امشاسپندانِ زرتست، به پيكرِ اهورامزدا پيوند خوردهاند و به عبارتي اهورامزدا با شش صفتِ خود (امشاسپندان)، جهان را اداره ميكند. اين شش امشاسپند يا صفتِ اهورايي عبارتند از: 1 وَهومَنه (بهمن): انديشه يا خردِ نيكو. 2 اَشَه وَ هيشتَه (ارديبهشت): بهترين فضيلت يا راستي 3 خشَتَره وَئيريَه (شهريور): شهرياري دلخواه، آرمانِ شهرياري. 4 سِپَنتَه آرمَئيتي يا سِپَندارمَز (اسفند): به جا انديشِ مقدس. 5 و 6 هَئوروَتات (خرداد): كمال و اِمِرتات (مُرداد ـ اَمُرداد) بيمرگي در جهان بينيِ زرتشت عامل اختيار است كه مسير زندگي را در مبارزه با بدي و اهريمن تعيين ميكند. اهورامزدا، امشاسپندان و ايزدان را در كنار دارد و سروش نيز در جمع آنها عضويت دارد
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
و ساعت 1:58
|+|
آیین زناشويي در ايران باستان در كيش ايران باستان زناشويي به منظور زندگي خوش و خرم و اتحاد و اتفاق و ازدياد نفوس و تشكيل خانواده چنان بر پايه صحيح و محكم استوار بوده كه خود به خود ضامن بقا و دوام زندگي مشترك بود و مهر ومحبت را بين زن و شوهر براي هميشه برقرار مي ساخت.زرتشت در گات ها يسنا پنجاه و سه بند به پسران و دختراني كه مي خواهند با هم پيمان ازدواج ببندند اندرز مي دهد كه اي دختران شوي كننده و اي دامادان ،اينك بياموزم و آگاهتان كنم .با غيرت از براي زندگاني پاك منشي بجوشيد.هر يك از شما بايد در كردار نيك از ديگري پيشي جويد و از اين راه زندگاني خود را خوش و خرم سازد.در كيش زرتشتي از لحاظ نظم به كارهاي دنيا و محكم ساختن يگانگي و جلوگيري از فساد اخلاقي ،در مورد زناشويي تاكيد زياد گرديده و اين كار به خوبي ستوده شده است.چنانكه در فرگرد چهارم بند چهل و هفت ونديداد اهورامزدا مي گويد:"اي اسپيتمان زرتشت هر آينه ،من مرد زندار را بر مرد بي زن و مرد حانه دار را بر مرد بي خانمان ترجيح مي دهم."باز در فقره چهل و چهار مي گويد:"وظيفه هر شخصي است كه برادران همكيش خود را در كسب مال و داشتن همسر راهنمايي و مساعدت كند."در دين زرتشت كمك كردن براي ازدواج كساني كه به سن بلوغ رسيده و به علت ناداري بي همسر مانده اند،از كارهاي خوب و پرثواب شمرده مي شود.
عقد و ازدواج در دين زرتشت عقد و ازدواج به پنج گونه انجام مي گيرد. 1. پادشاه زني-اين ازدوالج عبارت از اين است كه پسر و دختر براي نخستين بار با رضايت والدين خود با يكديگر ازدواج كنند. 2. ايوك زني (يگانه-منحصر به فرد)-يعني مردي بخواهد با يگانه دختر پدري ازدواج كند.چون دختر نميتواند دارايي خانه پدر را به خانواده ديگر منتقل كند،موظف است كه پس از ازدواج،نخستين پسر خود را به جاي فرزند پدرش قرار داده دارايي را به او بسپارد تا از انقراض خانواده پدرش جلوگيري كند.چنين زني را ايوك زني مي گويند. 3. چاكر زني-اين ازدواج در مورد زن يا مرد بيوه است كه بخواهد پس از در گذشت همسر اول همسر ديگر انتخاب كند.چون برابر كيش زرتشتي ،جفت اول در گيتي و عالم پس از مرگ همسر شخص است و مقام پادشاه را دارد،لذا همسر دوم در عالم ديگر،مقام چاكر را در برابر همسر اول خواهد داشت.همچنين وقتي كه مرد بخواهد براي دارا شدن فرزند با رضايت زن اول همسر ديگري اختيار كند.زن دوم نيز در مقابل زن اول مقام چاكر زني را خواهد داشت،يعني در خقيقت به منزله چاكر و خدمتكار است. 4. خودسر زني-اين ازدواج عبارت است از اينكه دختر و پسر بالغ پيش از رسيدن به بيست و يك سالگي بخواهند بدون رضايت پدر و مادر خود با يكديگر ازدواج كنند،در اين صورت موبد حق دارد صيغه عقد را جاري سازد ،ولي مادامي كه نارضايتي اولياي آنها باقي است،اين زن و شوهر از ارث محروم خواهند بود. 5. ستر زني-اگر زن و شوهري بچه دار نشوند و بچه اي را از سر راه برداشته يا از قوم و خيشان بي بضلعت گرفته به فرزندي قبول كنند،در مورد اين بچه وقتي كه بزرگ شد مانند ايوك زني عمل ميشود،بدين طريق كه اولين پسر آن دختر خوانده،فرزند پدر خوانده محسوب مي شود و پس از فوت پدر خوانده ،صاحب دارايي و املاك خواهد شد.
موانع زناشويي زناشويي در ميان خويشاوندان در موارد زير ممنوع است: 1. نسبت به زن-نزديكتر از پسر عمو و پسر خاله و پسر دايي و همچنين پدر خوانده،برادر خوانده و پسر شوهر جايز نيست. 2. نسبت به مرد-نزديكتر از دختر عمو و دختر عمه ودختر دايي و نيز مادر خوانده،و دختر خوانده را به زني گرفتن جايز نيست. 3. نسبت به زن و مرد-در مورد برادران يا خواهران رضاعي بطور كلي موانع مزبور جاري است. در مورد مهريه-در كيش زرتشتي چون رهايي اختياري نيست ، به اين جهت براي زناشويي مهريه اي قيد نميشود.
امكان فسخ زناشويي يا رهايي 1. يكي از طرفين ديوانه بوده يا اختلال حواس داشته باشد در صورتي كه طرف ديگر آگاه نبوده باشد،بنا به تقاضاي طرفي كه سالم است ازدواج قابل فسخ است. 2. هرگاه شوهر عنين بوده و مردي نداشته باشد زن ميتواند تقاضاي طلاق كند. 3. هر گاه ثابت شود زن مرتكب زنا شده،شوهر ميتواند او را رها سازد و اگر ثابت شود كه شوهر با زن ديگر زنا كرده است ،زن هم ميتواند تقاضاي طلاق كند. 4. هر گاه شوهر به مدت سه سال مخارج زندگي زن را ندهد،زن ميتواند تقاضاي طلاق دهد. 5. هر گاه زن از اذيت شوهر در خطر باشد ميتواند تقاضاي رهايي كند. 6. هر گاه زن ناشزه(زني كه به شوهر خود تمكين نكرده،نا فرماني كند)باشد و رفتارش باعث خطر گردد،شوهر ميتواند تقاضاي طلاق كند. 7. هر گاه شوهر زن ديگري داشته كه در موقع ازدواج پنهان كرده و يا زن شوهر ديگري داشته باشد ازدواج بعدي خود به خود باطل است. 8. وقتي كه مرد يا زن ترك دين زرتشت كند طلاق جايز است.
گواه گيران مجلس عقد در اين مجلس بزرگان و موبدان حاضر مي شوند،موبد پس از شنيدن اقرار رضايت از عروس و داماد اندرزهاي سودمند اخلاقي و ديني داده برايشان چنين دعا ميكند: هر دو تن را شادماني افزون باد.هميشه با فر و جلال باشيد ، به خوبي و خوشي زندگي كنيد،در ترقي و افزايش باشيد،به كردار نيك سزاوار باشيد،نيك پندار باشيد،در گفتار نيكو باشيد،در كردار نيكي به جاي آوريد،از هر گونه بد انديشي دور بمانيد.هر گونه بكاهد،هر گونه بدكاري بسوزاد،راستي پايدار باد،جادويي سرنگون باد،در مزديسني استوار باشيد،محبت داشته باشيد با كردار نيك مال تحصيل كنيد. با بزرگان يك دل و يك زبان باشيد،با ياران فروتن و نرم خو و خوشبين باشيد،غيبت مكنيد،غضبناك نشويد،از براي شرم گناه نكنيد،حرص مبريد،از براي چيزي بيجا دردمند نشويد،حسد مبريد،كبر و مني نكنيد،هوي و هوس نپروريد،مال كسان را به نا حق مبريد،از زن و شوهر كسان پرهيز داريد از كوشش نيك خود برخوردار باشيد،با حرص انباز مشويد،با غيبت كننده همراه نباشيد،با بدنام پيوند نكنيد،با بيچارگان پيكار نكنيد،پيش پادشاهان سخن سنجيده گوييد،مانند پدر نامور باشيد،در هر صورت مادر را نيازاريد،و به واسطه راست گفتن كامياب و كامروا باشيد. پس از آن عروس و داماد دست پيوند بهم داده دور آتش ميگردند و ساير تشريفات عروسي به طور معمول است انجام ميشود
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
و ساعت 23:54
|+|
به نام خداوند جان و خرد
ماه يزد يار بزرگ مردی به مانند بابک شايد در تاريخ نام بابک و ابو مسلم خراسانی بيش از افراد د يگر در مبارزه با اعراب بيان شده است اما به غير از اين بزرگ مردان ايران افراد ديگری نيز در راه کاهش نفوذ اعراب در ايران مبارزاتی کردند که ميتوان به:استاد سيس- يوسف برم- مقنع- حمزه اذرک- بابک- يعقوب ليث - ماه يزديار و . . . را نام برد در بين اين افراد ميخواهيم در مورد ماه يزد يارصحبتی بکنيم که قيام وی در طبرستان صورت گرفت در زمان اموی طبرستان که شامل گيلان و مازندران ميشد از قلمرو دولت عربی بيرون بود و سران اموی تلاش بسياری می کردند که اين سرزمين را نيز به تصرف خود در بياورند. نخستين تلاش دولت عربی در زمان خليفه منصور عباسی صورت گرفت و در يک لشکر کشی بزرگ به فرماندهیخازم ابن خزيمهسپهدان شرقی طبرستان رامجبور کردند که قرار داد تحميلی را بپذيرندکه بر اساس آن دولت عباسی اجازه يافت قرار گاهی را در طبرستان دائر کند ولی مردم مقاومت کردند در سال ١٣٩ خورشيدی سپاه عظيمی به دستور خليفه به طبرستان اعزام شد هر چند در ابتدا تا اعماق طبرستان پيش رفت ولی به زودی در شورش عمومی طبرستان که به رهبری وندادهرمز از خاندان سوخراکارن و با شرکت سپهبد شروين و مهستمغان ولاش به راه افتاد نابود گرديد و طبرستان استقلال خود راحفظ کرد در زمان خلافت هارون الرشيد ديلمستان و گيلان و مازندران در دست چهار پادشاه محلی بود:يکیسپهبد شروين پور کارنکه نواحی شرقی را تا حد دماوند در دست داشت ديگری سپهبدونداد هرمزکه شاه نواحی وسطای طبرستان بود ونداد هرمز جد ماه يزد ياربود.سومين سپهبد مرزبان پور گشتاسپان که شاه ديلمستان بود و دماوند نيز در آن در دست مهستمغان ولاش بود . اين شاهکان در پيمان صلح دوستی با خليفه بودند و مالياتی جزئی به کارگزاردولت عباسی که در ساری مستقر بود ميپرداختند. سپهبد شروين با ونداد هرمز با هم متحد بودندو بدون اجازه آنها کسی نميتوانست از تميشه تا رويانعبور وهامون بالا برود همه کوهستانها در تصرف آنها بود و اگر مسلمانی در خاک آنها وفات ميکرد اجازه دفن آن را در ولايت خود نمی دادند.در سال ١٧۴ خورشيدی هارون الرشيد به ری رفت و پيمان صلح و دوستی را با شاهکان طبرستان تجديد کرد و به قول مورخان عرب خليفه به شروين و ونداد هرمز امان نامه داد پس از مرگ هارون الرشيد که در بيت امين و مامون اختلاف افتاد امينبه عنوان خليفه وقت به اين شاهکان نامه نوشته ضمن وعده های که به آنها داد از آنان خواست که با مامون رابطه برقرار نکنند و نگذارند که کسانی از طبرستان به مدد طاهر بروند . پس از قتل امين و به خلافت رسيدن مامون طاهر ذواليمينين که از اين فرمانروايان در خشم بود عبداله خردادبه را که مردی با تحصيلات عاليه بود در سال ١٩۵ خورشيدی با منصب والی طبرستان به ساری گسيل کرد عبداله خردادبه پاره هائی از شمال قلمرو شروين را گرفت ولی نتوانست در درون طبرستان پيشروی کند شروين در زمان خلافت مامون در گذشت و پسرش شهريار جايش را گرفت اندکی بعد وندادهرمز نيز در گذشت و پسرش کارن به شاهی رسيد بلافاصله بين او و شهريار اختلاف افتاد کارن در جنگ با شهريار کشته شد و پسرش ماه يزد يار به اسارت شهريار در آمد اينجا خوب است اشاره ای به نام ماه يزد يار بکنيم مورخان عرب نام وی را افشين ناميده اند ولی بلاذرينام او را ماه يزد يار مينويسد که شکل درست نام اوست زيرا ماه يزد يار از ايزدان کهن ايرانی است و نام اين بزرگ مرد نيز با آن پيوند دارد ماه يزد يار به وسيله حيله ای از چنگ شهريار فرار ميکند و خود را به همدان ميرساند و به کارگزار مامون پناه ميبردکه از دوستان وندادهرمز بود. اين مرد او را به بغداد ميبرد و به مامون معرفی ميکند ماه يزد يار به پيشنهاد خليفه مسلمان ميشود و خليفه نام محمد را بر او مينهدو او در بغداد اقامت ميکند در سال ٢٠۴ خورشيدی شهريار در گذشت و پسرش شاپور به جايش نشست ماه يزد يار با اجازه مامون به طبرستان رفت و به جنگ با شاپور پرداخت وی را اسير کرده و سپس دستور قتلش را صادر کرد.و خودش را کارگزار خليفه در طبرستان معرفی ميکند در سالهای که سپاهيانعباسی در غرب ايران در گير مقابله با بابک بودند ماه يزد يار گيلان و ديلمستان را نيز گرفت و تا سال ٢١٢ خورشيدی بر سراسر طبرستان و گيلا ن و ديلمستان مستولی شد . از آنجا که ايران در حيطه نظارت و اداره عبداله طاهر جانشين پدرش طاهر ذواليمينين قرار داشت ماه يزد يار رسمآميبايست ماليات سرزمينهای تحت سلطه خود را به نيشابور بفرستد ولی او که شاهزاده و شاه بود خوش نداشت که باجگزار مردی باشد که از نظر خاندانی نمی توانست همپايه او باشد. لذا مالياتش را به دربار خليفه ميفرستاد اين رفتار او عبداله طاهر را نسبت به او به خشم آورد و سبب شد که عبداله طاهر دست به تحريکاتی بزند شايد بتواند او را بشوراند و بهانه برای از ميان بر داشتنش را به دست آورد در سال ٢١٨ خورشيدی در طبرستان شايع شد که خليفه قصد دارد به کرمانشاهان برود و از آنجا افشين را به ری گسيل دارد تا طبرستان را از ماه يزد يار بگيرد به همراه قوت گرفتن اين شايعات ماه يزد يار از اطاعت خليفه بيرون شد و مسلمانان عرب و عجم را که اربابان محلی و مالکين زمينهای دشتهای شمالی بودند به تحريک جاسوسان عبداله طاهر از پرداختن ماليات به ماه يزد يار خودداری کردند. ماه يزد يار به ماموران مالياتش دستور داد که فورا برای جمع آوری ماليات دست به کار شوند و ماليات يک سال را که در سه قسط پرداخت ميکردند يکجا در قسط اول در تير ماه بگيرند و هرکس نخواست بپردازد تحت فشار قرار گيرد. بعلاوه به مردم روستا ها اجازه داد که املاک اربابان را برای خودشان مصادره کنند و هر جا ثروتی را که متعلق به اربابها سراغ دارند غارت کنند او همچنين نيروهايش را به شهرهای آمل ساری و تميشه و ديگر شهرهای مازندران فرستاد که نيروهای دولت در آن مستقر بودند ويران کنند. پس از آن دست به بازداشت عربها و مسلمانانی شد که حاضر به پرداخت ماليات به او نبودند و بيش از بيست هزار نفر گرفته و در دره های کوهستانی ناحيه هرمز آباد در هشت فرسنگی ميان آمل و ساری در بند کرد و عده ای را برای حراست از آنها گمارد و به آنها پيام داد که هدفش از حبس آنها اينست که خليفه برای نجات اينها که مسلمان و تابع او هستند پا پيش بگذارد و او بتواند امتيازات دلخواهش را از خليفه بگيرد. او همچنين ديوار کهن و ويران شده تميشه را که در نواحی دماوند بين کوه و ساحل مازندران کشيده شده بود بازسازی کرد و پشت ديوار خندق پهناوری محفوظ داشت تا راه احتمالی نيروهای عبداله طاهر را از جانب گرگان مسدود باشد عبداله طاهر عمويش حسن را در راس نيروی به گرگان گسيل کرد نيروی ديگری را به فرماندهی مردی به نام حيان ابن جبله به قومس فرستاد اسحاق ابن ابراهيم (جانشين عبداله طاهر در عراق) نيز برادرش محمد ابن ابراهيم را با نيروی از بغداد به ری فرستاد منصور حسن هار حاکم اسمی دماوند نيز فرمان يافت که به ری برود و اردو بزند به اين ترتيب طبرستان محاصره شد . مناطق کوهستانی طبرستان از عهد ساسانی در ميان خاندانهای محلی تقسيم شده بود ماه يزد يار با اعمال زور بر سراسر طبرستان دست يافته بود و روسای کوهستانها که به کارگزاران و فرمانبرداران ماه يزد يار تبديل شده بودند از او خشنود نبودند لذا وقتی طبرستان محاصره شد به عبداله طاهر پيوستند ماه يزديار هدف والای داشت که مردم کوهستانها نمی توانستند درک کنند ماه يزد يار ميخواست نفوذ فئودالها را که سالها بود با حمايت دستگاه خلافت در دشتهای طبرستان مردم را غارت ميکردند قطع کند و روستائيان را حاکم زمينهای خودشان گرداند بخشی از بيست هزار نفری که باز داشت شده بودند از فئودالهای عرب و مسلمان شدگان ايرانی بودند که در اطاعت از دستگاه خلافت بودند ماه يزد يار مسجدها را ويران ميکرد زيرا به نظر اواينها مراکز تلقين خوی بردگی و اطاعت مطلق از اربابان عرب بود و خوی سلحشوری را از روستائيان ميگرفت اولين خيانت به ماه يزد يار در کوهستان خانداد شروين بود که به دماوند منتهی ميشد راه ورود به اين منطقه يک دره تنگ کوهستانی منتهی به شهر تميشه در کنار دريای خزر بود که بوسيله ديواره و خندقی حفاظت ميشد اين نقطه مرز گرگان و طبرستان بود در پشت خندق لشکر حسن عموی عبداله طاهر ادو زده بود . پس از مذاکراتی که ميان حسن و برخی از روسای کوهستان شروين و مشخصا کارن پسر شهريار صورت گرفت آنها قبول کردند که به فرماندهشان سرخ آستانخيانت کرده و راه ورود لشکر حسن به تميشه را باز کنند. در اين زمينه تعهد نامه کتبی عبداله طاهر به کارن تحويل شد و قرار بر اين رفت که زمينهای دشت و ساحل از حد گرگان تا ساری جزء قلمرو عبداله طاهر باشد و مناطق کوهستانی جنوب آن به کارن تعلق گيرد کارن در اجرای اين قرار داد برادر ماه يزد يار و چند تن ار افسران وی را غدارانه طی يک ميهمانی بزداشت و تحويل فرستادگان عبداله طاهر داد با اين اقدام لشکر حسن آماده ورود به تميشه بود افراد پادگان مدافع تميشه پس از درگيری کوچکی شکست خوردند و فرماندهشان سرخ آستانگريخت ولی فردا توسط افراد خودش دستگير و تحويل حسن شد او نيز سر از بدنش جدا کرد. بدين ترتيب راه ورود به طبرستان باز شد . از ديگر روسای کوهستان که به ماه يزد يار خيانت کرد دو تن از پسران رستم از کلار دشت بودند اينها نيز با دريافت وعده طبق نقشه به هنگام رويارويی لشکر سپهبد بزرگ گشنسپ و سپاه حسن با افرادشان که اهالی کوهستانهای رويان و دماوند بودند به حسن پيوستند و سبب شکست بزرگ گشنسپ و سقوط رويان و دماوند شدند . وقتی حسن پيروز مندانه وارد ساری شد در اين هنگام امان نامه کتبی نماينده خليفه به کوهياربرادر ماه يزد يار رسيد که اگر دست از مقاومت بردارد مورد عفو قرار خواهد گرفت و کوهستان پدرش تحويل وی خواهد گرديد و اگر بتواند برادرش را متقاعد کندکه از مقاومت دست بردارد او نيز در امان است کوهيار موضوع را به اطلاع برادرش رساند و به دنبال مذاکراتی که ميان حسن و کوهيار انجام شد قرار بر اين که او ماه يزد يار را نيز به نزد حسن ببرد تا تضمينهای لازم را به او بدهد . روز ديگر ماه يزد يار به همراه برادرش وارد آبادی موسوم به خرم آباد شدند همينکه با حسن روبرو شدند و سلام دادند حسن دستور دستگيری آنها را صادر کرد ماه يزد يار را به بغداد بردند و خليفه فرمان داد تا ۴۵٠ تازيانه به او زدند و سپس به او آب نوشاندند که او در دم جان سپرد بعد از آن جسدش را را در کنار جسد بابک بر دار کردند از عجايب روزگار آنکه چوب دار ماه يزد يار بطرف چوب دار بابک خم شد به گونه ای که تنهايشان به هم رسيد شايد ماه يزد يار ميخواست به بابک بگويد :کاری را که ميخواستی بکنی و نتوانستی من دنبال کردم و اينک اين منم که در کنار توهستم و با تو يکی شدم به پاس از مازیار فرزند رشید ایران زمین
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
و ساعت 19:59
|+|
مخوان، مخوان غلطاندازِ دستِ شيطان را اگرچه نقش زند آيههاي ايمان را نمانَد اين همه مريمنما، چو برداري نقاب روسپيانِ دريده دامان را شُكوه مجمع خورشيدها نپنداري فريب مزرعة آفتابگردان را شب است و گرميِ آتش نماي كرمي چند نكرده گرم نفسهاي اين زمستان را دروغِ زرورقي بيش نيست اين گل و برگ كه بستهاند به تن شاخههاي عريان را نه آسمان، كه نگارينهاي است بر اين سقف كشيدهاند در او نقش مهر تابان را نمايش است كه از پشت پرده دست كسي به رقص آورد اين سايههاي بيجان را گمان كودكيام كو؟ چو آب و آينه صاف قبولِ قصه شهرزادگان و ديوان را به مرگ باور خود گريه ميكنم، كه هنوز يقين نداشته حتي وجود انسان را
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ پنجشنبه یکم شهریور 1386
و ساعت 2:10
|+|
نوشکتین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالار کل سپاه خراسان در زمان [[سامانیان]] خریداری شد.
این غلام در دوران فرمانروایی [[سلجوقیان]] به سبب استعداد سرشار و کفایتی که از خود نشان داد به زودی مدارج ترقی را طی کرد و به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به امارت خوارزم برگزیده شد. نوشتکین صاحب ۹ پسر بود که بزرگترین آنها، قطب الدین محمد نام داشت. پس از نوشتکین، فرزندش محمد از جانب [[برکیارق]] به ولایت خوارزم رسید «۴۹۱ ق / ۱۰۹۸ م» و سلطان سنجر نیز بعدها او را در آن سمت ابقاء کرد. بدین ترتیب دولت جدیدی بنیانگذاری شد که بیش از هر چیز برآورده و دست پرورده سلجوقیان بود. قطب الدین محمد به مدت سی سال تحت قیومیت و اطاعت سلجوقیان امارت کرد. پسرش اتسز هم که بعد از او در ۵۲۲ ق / ۱۱۲۸ م به فرمان سنجر امارت خوارزم یافت، از نزدیکان درگاه سلطان سلجوقی بود. هر چند بعدها کدورتی بین وی و سلطان سنجر پدید آمد که به درگیریهای متعددی هم منجر شد، اما تا زمان حیات سلطان سنجر، اتسز نتوانست به توسعه قلمرو خوارزمشاهیان کمک چندانی بکند. چون اتسز پیش از سنجر وفات یافت، پسرش ایل ارسلان «۵۵۱ ق / ۱۱۵۶ م» امیر خوارزم شد. اما در زمان او که سلطان سنجر نیز وفات یافته بود، نزاع داخلی سلجوقیان، امکانی را فراهم آورد تا ایل ارسلان به قسمتی از خراسان «۵۵۸ ق / ۱۱۶۳ م» و ماوراءالنهر «۵۵۳ ق / ۱۱۵۸ م» که هر دو در آن ایام دچار فترت بودند، دست یابد و به این ترتیب نزدیک به پانزده سال به عنوان خوارزمشاه حکومت کند. ==میراث سلجوقی در اختیار خوارزمشاهیان== در زمان تکش تمامی خراسان، ری و عراق عجم، یعنی آخرین میراث سلجوقی به دست خوارزمشاهیان افتاد. ==رویارویی علاء الدین محمد با خلیفه عباسی== ==رویارویی با مغولان==
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
و ساعت 2:41
|+|
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ سه شنبه نهم مرداد 1386
و ساعت 2:28
|+|
آرامگاههای هخامنشی آن سوی يك دشت سه – چهار كيلومتری در شمال كوه مهر (رحمت)، دنبالهی غربی حسينكوه از دور نمايان است. اندكی نزديكتر، نقش چند صليب بزرگ بر ديوارهی عمودی حسينكوه پديدار میشود و سرانجام از بالای تپهای در جلوه كوه، «نقش رستم» به طور كامل ديده میشود.
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ چهارشنبه سوم مرداد 1386
و ساعت 1:25
|+|
حسن صباح از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کرد و از مخالفان سرسخت تسلط اعراب و تركان سلجوقي بر ایران بود. مذهب وی و پیروانش اسماعیلیه بود که شاخهای از تشیع است با این تفاوت که آنان به هفت امام اعتقاد دارند و امامت را بعد از امام جعفر صادق(ع) حق فرزند وی اسماعیل دانسته و او را امام زمان و امام آخر میدانند. مرکز قدرت اینان در مصر بود که خلفای فاطمی مصر این مذهب را در این کشور رسمی اعلام کرده بودند. حسن صباح سالها با اشغالگران مبارزه نمود و نقش بزرگي نيز در گسترش زبان فارسي و همچنين عقب زدن زبان عربي در ايران داشت در زمان باطنيان زبان فارسي تا چين نيز گسترش پيدا كرد.حسن صباح نیز که اسماعیلی بود به مصر هم رفت و آنجا با حکیم ناصرخسروقبادیانی و خواجه موید الدین شیرازی ملاقات کرده سپس به ایران آمد و از آنجایی که کلامی آتشین و پر نفوذ داشت روز بروز بر طرفدارانش افزوده شد. سرانجام توانست برخی از قلاع [1] موجود در ایران بود را تصرف نموده علنا بر ضد ملکشاه سلجوقی و وزیرش خواجه نظام الملک طوسی که با اسماعیلیان شدیدا مخالف بود به مبارزه برخیزد و از این کار دو هدف داشت: هدف اول و اصلی آزاد کردن ایران از زیر سلطه اعراب بود و هدف دوم ترویج مذهب اسماعیلی در ایران. شیوه حسن صباح در از بین بردن مخالفان کشتن مستقیم افراد به همراه جانفشانی قاتل (یعنی همان چیزی که امروزه ترور مینامیم) بود. ماموران حسن صباح بسیاری از سران سلجوقی از جمله خواجه نظام الملك و تركان خاتون زن بيوه ملكشاه سلجوقي را کشتند و این کار در زمان جانشینان وی از جمله کیابزرگ امید ادامه پیدا کرد. نهضت آنان نزدیک به صد و پنجاه سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان شعله این جنبش را که از درون به فساد کشیده شده بود خاموش کرد و آخرین رهبر آنان را که رکن الدین خورشاه نام داشت به قتل رسانید. گويند كه بزرگ اميد جانشين حسن صباح قبل از اينكه بميرد گفت روزي كه مسجد پيغمبر اسلام(ص) در مدينه بسوزد قلعه لم سر (محكم ترين قلعه الموت) ويران مي شود. از قضا در سال 654 ميلادي كه هلاكوخان قلعه لم سر واقع در الموت را محاصره كرد نزديك مدينه، كوهي آتشفشان كرده و سيلي از مواد مذاب از آن كوه جاري گرديد و قسمتي از مسجد پيامبر اسلام(ص) از مواب مذاب سوخت و در همان سال هلاكوخان موفق گرديد كه قلعه لم سر را تصرف نمايد و تمام مدافعان آن را به قتل برساند و كتاب ها را آتش بزند.
همچنين باطنيان به حشاشيون و يا حشيشيون معروف بودند زيرا پس از انجام هر ترور بلافاصه جوهر ترياك را در دهان خود گذاشته و خودكشي مي كردند تا زير فشار شكنجه اسرار باطنيان را لو ندهند. همچنين آنها دست توانايي نيز در داروسازي داشتند به طوري كه داروهاي آنها به كشورهاي مجاور صادر مي شد. منابع: خداوند الموت نوشته پل آمير و ترجمه ذبيح الله منصوري
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه یکم مرداد 1386
و ساعت 2:52
|+|
سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد سران دولت روم و مشاوران و ژنرال های آن کشور در نشست لوكا از جمله تصمیم گرفتند كه مناطق غرب رود فرات در آسیا ضمیمه قلمرو روم شود. با توجه به قیام اسپارتاكوس در سال های ۷۱ - ۷۲ پیش از میلاد، قرار شد پمپى یکی از سه عضو شورای عالی جمهوریت روم در شهر رم باقی بماند و ژولیوس سزار عضو شورای عالی جمهوریت روم برای ادامه فتوحات به غرب اروپا برود و مارکوس لسینیوس كراسوس رئیس دوره ای شورا داوطلب شد كه به شرق لشکر بکشد و برای تصرف اراضی غرب فرات با ایران در آویزد. بیش از دو سال طول کشید تا كراسوس موفق شد مقدمات حمله به ایران را فراهم سازد.
کراسوس با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر عهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک 13) پادشاه اشکانی، سپهبد سورنا سردار نامی ایران را کارگزار جنگ با کراسوس و رفع رومیها کرد. نبرد میان دو امپراطوری در سال 53 پیش از میلاد در دشت حران (کارهه) روی داد. در جنگ حران، سورنا با سپاه 10 هزار نفری خود شامل اسب سواران سبک و سنگین و با استفاده از تاكتیك و سلاح های تازه و رساندن آب، غذا و مهمات به سربازان در طول جنگ با استفاده از شتر و دادن استراحت نوبتی به آنها و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، با حداقل خسارتها توانست سپاه روم را به طور قاطع شکست دهد. کراسوس و پسرش فابیوس در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران بزرگترین و قاطع ترین شکست امپراطوری روم از ایرانیان بود كه براى ایرانیان افتخار آفرید و غرور ایجاد كرد. سورنا نه تنها یکی از بزرگترین سرداران ایران محسوب می شود بلکه در زمان پادشاهی اشکانیان بزرگترین سردار تاریخ جهان نیز نام گرفته بود. او سپهسالار ارتش ایران بود و تاریخ ایران زمین را دگرگون نمود و پیروزی او بزرگترین پیروزی شرق بر غرب نام گرفت
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه یکم مرداد 1386
و ساعت 2:42
|+|
بابک سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش دشمن اگر چه خون میریزد ولی از جوشش خون میترسد ، مثل خون باش ، بجوش تا این جهان ، روی زمین ،شهر و دیار یکسره بابکستان گردد ! با فروپاشي شاهنشاهي ساساني توسط اعراب آنان که از ژرفاي بيابانهاي عربستان به ايران آمده بودند نظامي را بر پا کردند که ايران را به ما قبل دوران مادها برد . ولي خوشبختانه با پيروزي انقلاب بزرگ شرق به رهبري بزرگ مردي به نام ابومسلم خراساني نظام شبه برده داري و شبه فئودالي اعراب به يکباره فرو ريخت و دوباره ايرانيان به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش براي از بين بردن نظام شبه فئودالي و برده گي اعراب را آغاز کردند . از میان پيشگامان اين قیام بزرگ براي رهائی از استیلای اعراب ميتوان به يوسف برم - سپيدگامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سيستاني و بابک خرمدين نام برد . خرمدين در آن زمان به کساني گفته ميشد که داراي دين بهي ميبودند که آنرا زرتشتي ميناميدند و پيرو مزدک . در انجمن بابک گريستن معني نداشت و آنان از آيين زرتشتي و مزذکي پيروي ميکردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيستن را مستحبات . اما شاد زيستن براي آنان به اين معنا بود که تنها زماني انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آيين زرتشتي پيروي ميکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمينهاي کشاورزي را براي مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقي از کشاورزان ضايع کنند و سپس ازدواج يک مرد با دو زن در يک زمان را منع کردند و مساوات بين زنان و مردان را برقرار کردند .
بابک سردار ايران در آغاز قرن دوم و به عبارتي در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد . "ابن حزم" مينويسد ايرانيان از نظر وسعت ممالک و فزوني نيرو بر همه ملتها برتري داشتند. مرکز فعاليت بابک در آذربايجان بود . به گزارش "بلاذري" در حاکميت ابن فيس اعراب گروه گروه به آذربايجان خيزش ميکردند و اموال و زمينهاي آنان را تصرف کردند . طبق تاريخي بخارا از اعراب چنين ميگويد : مردي وي را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بيرون کشيد . مرد گفت : از بين اين شهر بزرگ چرا دختران مرا ميبري ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنايي نکرد . پدر بجست و کاردي بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبيله رسيد و تمام مرداني که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبيه توسط اعراب وحشي کشته شدند . ابومسلم شرق ايران را از اعراب پاکسازي کرده بود و آذربايجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراين بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتي زد که در تاريخ هميشه جاويد ماند . نخستين درگيري سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتيجه اين جنگ پيروزي بابک شد . سال ديگر مجددا لشگري از اعراب براي مبارزه با بابک عازم آذربايجان شد و در نتيجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلي در هم کوبيده شد . بعد از آن در سالهاي 206 تا 212 هر سال سپاه عباسي عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهاي برجسته مامون به قتل رسيدند . در سال 212 ق محمد ابن حميد طوسي با سمت والي آذرايجان اعزام شد و سپاه بزرگي در اختيارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حميد نزديک به دو سال با بابک درگير جنگ بود که در نهايت در ربيع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حميد در کنار روستاي بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلي منهدم گشت . بعد از اين پيروزي هاي چشمگير بابک به گفته تاريخ طبري مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پيوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جايش نشست . او بلافاصله لشگري به غرب ايران گسيل کرد که به گفته تاريخ طبري در اواخر اين سال شست هزار نفر از روستائيان همدان را قتل عام کردند . ولي در نهايت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعاليت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بيم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آينده پايتخت دولت عباسي شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست يک شاهزاده ايراني فراري که به وي پناه آورده بود به نام افشين داد که از خاندان ساساني بود . افشين که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصميم به جنگ با وي کرد ولي از آنجا که ميدانست در اين جنگ بايد تعدادي زيادي از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسليم وي گردند . به گفته تاريخ طبري ميگويد تعدادي زيادي از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسليم افشين شدند . و افشين در يورشي به سپاه بابک تعداد زيادي ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت . به مناسبت مناطق کوهستاني و سرما افشين به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوري سپاه ديگري شد و آماده مقابله با افشين گشت و بعد از چنيدن نبرد با افشين هردو تصميم به صلح کردند و در زماني که براي گفتگو به مکاني نزديک شده بودند تيپهاي سپاه افشين وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ويران ساختند عده کثيري کشته شدند ( به طوري که بعد از گذشت سه روز اثري از شهر به جا نماد ) گروهي بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا برافراشتند .در نتيجه خبر به بابک رسيد و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولي دير شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسير شده بودند . افشين پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه اي کرد تا بنويسد که بابک ( پدرش ) اگر تسليم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسيد و او که به همراه زن و مادر و يک برادرش به قصد ارمنستان سفر ميکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود بايد جوانمردانه ميمرد نه اينکه خودش را تسليم دشمن کند و به پيام آوران نامه گفت به او بگويند حيف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم ميدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگير شدند و بابک به تنهايي مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشين که براي دستگيري بابک جايزه هاي زيادي گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحريک کرد . و در نهايت يکي از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشير زرين او را ديد متوجه شد او شخص معمولي نيست و احتمالا بابک خرمدين است و در نتيجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگي دعوتش را پذيرفت .
چون يک دست بابک را با شمشير زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگين کرد . خليفه پرسد چرا چنين کردي ؟ بابک گفت : وقتي دستهايم را قطع کردي خون بدنم خارج ميشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهي گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مايل نيستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ( اعراب ) ببيند. سپس پاهاي بابک قطع شد و شکمش را دريدند و در نهايت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روي چوبه داري بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خليفه براي عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگاني داشت . برادر بابک نيز مانند وي طبق گفته طبري تکه تکه شد و او هم مانند برادر بدون فرياد و شيوني از دنيا رفت . هم اکنون مراسم يادبود اين سردار در شهر کليبر در آذربايجان بر فراز کوهي که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامي داشته ميشود .
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ دوشنبه یکم مرداد 1386
و ساعت 2:27
|+|
حضرت دانيال نبى
از انبیاى بزرگ الهى است. وى از نسل حضرت داوود وبعثت پيامبر اسلام را پيشگويى كرده است. لفظ دانيال درزبان عبرى به معنى "خدا حاكم من است" مى باشد. دانيال نبی همزمان با كوروش كبير وداريوش اول بوده است. این را به خاطر پیشینه ی اسمم و هر کی که اسمش دانیال است گفتم كوروش كبير آرامگاهى كه در دشت مرغاب (پارساگاد) مدت هاى مديدى به نام مقبره ما در سليمان شناخته شد. اكنون به عنوان آرامگاه كوروش كبير مورد قبول عامه مردم وبسيارى از كارشناسان است. كتابى به نام كوروش كبير (ذوالقرنين) نوشته ابو الكلام آزاد موجود است كه در اين كتاب قراين بسيارى آورده شده كه قرآن كوروش را همان ذوالقرنين معرفى مى كند. نظرياتى كه در اين كتاب آورده شده نظر بسيارى از علماى اسلام نظير علامه طباطبايى را به خود معطوف كرده است. آرامگاه كوروش كبير در استان فارس، راه اصلى اصفهان به شيراز در منطقه اى بنام پاسارگاد قرار دارد. از ديگر پيامبران دفن شده در ايران كه اطلاع دقيقى از آنها نيست عبارتند از: حضرت قادر در دهكده بابا ولى- حضرت روبيل، نزديك رودخانه دزفول- حضرت يعقوب، در گرگان- حضرت ابراهيم خليل در سوسنگرد- حضرت ايوب در دهكده بن بن لكناى تنكابن- حضرت باحزقيل در دزفول- حضرت جرجيس در جنوب غربى شوشتر- حضرت يونس در موصل عراق- حضرت اشموئيل در ساوه- حضرت اسحاق واسماعيل در جاده دزفول به هفت تپه- حضرت صالح پيامبر در شوشتر- وحضرات سلام، سلوم، سهولى، القيا در قزوين.
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386
و ساعت 4:46
|+|
فرمان کوروش کبیر
فرمان کوروش کبیر که بر روی یک استوانه گلین، به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن بابل، به دست آمد. در این فرمان، کوروش، شیوه رفتار انسانی با ساکنان سرزمین بابل را برای فاتحان ایرانی شرح داده است. این سند به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته شده است و در سال 1971، سازمان ملل متحد ترجمه متن آنرا به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد. در اینجا بخش آغاز این فرمان را می خوانید: "آنگاه که من به آرامش و بی آزاربه بابل در آمدم در میان هلهله و شادی اورنگ فرمانروایی را در در کاخ پادشاهی استوار داشتم ... بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام بر داشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد فرا آرد. نیازمندیهای بابل و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. همه یوغ های ننگین بردگی را از مردمان بابل بر داشتم. خانه های ویرانشان را آباد کردم. به تیره بختیهاشان پایان دادم. مردوک مهتر خدای، از کردارم شاد شد و به من کوروش، پادشاهی که او را نیایش کرد و به کمبوجیه پسرم ... و به همه سپاهیانم، مهربانانه برکت داد از ته دل در پیشگاهش خدایگانی والای او را بس گرامی داشتیم. و همه پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند در چهار گوشه جهان از فرا دریا تا فرو دریا ... همه ی پادشاهان باختر زمین که در خیمه ها سکونت داشتند برای من خراج گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند. از... تا شهرهای اشور و شوش آگاده اشنونا شهرهای زمبان مورنو در تا قلمرو سرزمین گوتیوم شهرهای مقدس فراسوی دجله را که پرستشگاه هاشان دیر زمانی ویران بود مرمت کردم و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم. تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم ... اجازه دادم همگان در صلح بزیند."
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386
و ساعت 4:27
|+|
دل شكستن يعني از خود باختگی در نهايت تنهايی
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
و ساعت 17:12
|+|
آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است
نوشنه شده توسط دانیال تاریخ یکشنبه دهم دی 1385
و ساعت 13:1
|+|
|
نقاب مرگ نزنیم زندگی بیافرینیم
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
آمار بازدیدکنندگان:
برای تبادل لینک کافیست من را لینک کنید و در این مطلب اسم وبلاگتان را کامنت بگذارید تا ظرف ۴۸ ساعت لینک شوید برای هرگونه تبادل لینک امادگی کامل داریم | |||||||||